1
یک عده هوای قند روسی کردند
با سبلت استالین عروسی کردند
وقتی که حنای سرخ از رنگ افتاد
توّاب شدند و چاپلوسی کردند
2
یک عده هوای بکس چینی کردند
با ضدّ مائو نزاع دینی کردند
در سایه ی انقلاب فرهنگی خویش
دانشکده را سیب زمینی کردند
3
یک عده نزاع انگلیسی کردند
در جبهه ی زور کاسه لیسی کردند
یک عده قلم به دست هم بعد از مرگ
تائب شده، خاطره نویسی کردند
4
یک عده امید و دل به نازی بستند
بر فرق نژاد ترک و تازی بستند
همپای ابرمرد ابردرد شدند
پیمان به جدایی اراضی بستند
5
یک عده موسولّینی و فاشیست شدند
در دفتر مرگ درج در لیست شدند
در صحنه ی امتحان خونریزی و قتل
با چند ستاره نمره ی بیست شدند
6
یک عده کشیش و شیخ و خاخام شدند
آلوده ی رنگ و ننگ و اوهام شدند
هر جا که نشان پول و قدرت دیدند
نرم و متمایل و خر و خام شدند
Thursday، July 2، 2009
Sunday، June 28، 2009
دو داستانک
1
کنار سطلهای سوخته ی زباله ، تبلیغی نیم سوز بر زمین افتاده بود با این مضمون: طرح جمع آوری خس و خاشاک از سطح شهرها
2
جاروی رفتگر به ته پل نمی رسید. هنوز اندکی خس و خاشاک در میانه ی لجن گیر کرده بود
Saturday، June 27، 2009
دو دوبیتی
1
بیا و مثل ما شو اهل بخیه
به دور گردنت بنداز چفیه
به اسم نهی از منکر شب و روز
بکش خلق خدا رو زیر اخیه
به دور گردنت بنداز چفیه
به اسم نهی از منکر شب و روز
بکش خلق خدا رو زیر اخیه
2
نظام و منطقی عالَم نداره
که دست خالقی جاهل توکاره
فقط می خواد که از اوج خداییش
دمار آدما رو در بیاره
که دست خالقی جاهل توکاره
فقط می خواد که از اوج خداییش
دمار آدما رو در بیاره
Friday، June 26، 2009
سیر آمدم ای خدای از هستی خویش
از تنگ دلی و از تهی دستی خویش
از نیست چو هست می کنی بیرون آر
زین نیستی ام به حرمت هستی خویش
سالهاست به خودکشی می اندیشم. به این که سرانجام باید این راه پرآزار، یک روز ، یک جایی، پایان بیابد و بساط این بازی مضحک زندگی برچیده شود. به این که در پاره ای اوقات ، طاقتم طاق می شود از بی عدالتی های جمعی و فردی، از تبعیض ها ، از تحقیر ها، از مصرف زدگی مردمی که حتا از دوختن یک دکمه بر لباس خود عاجزند ولی چنان از بالا با تو سخن می گویند که می پنداری تاریخ فلسفه و علم و صنعت را اینان یک تنه پی افکنده اند. از این که پول شده وجدان و معیار و خط کش همه ی جوامع دنیا حالم به هم می خورد. از این که پدرسوختگی و بی شرفی و مال مردم خوری و حق کشی و تحقیر اقوام و جنسیت ها و اقلیت های فرقه ای و دینی و رنگی و.... را به عنوان فرهنگ بورژوایی از طریق جعبه ی طلایی تلویزیون می تپانند در ماتحت خلایق دارم بالا می آورم. بُ...ع.. و وقتی از همه چیز و همه کس خسته می شوم اندیشه ی خودکشی در ذهنم جرقه می زند. آدم بی خدا، آدم بی امید. آدم بی سرمایه، آدم تنها، آدم بی عشق. برای چه زنده بماند. حتا سرمایه ای هم نیست برای به تعویق افکندن این رنج دمادم. متاسفانه در این جامعه ی مصرف زده ی کنونی بیش از اوقات دیگر برای فراموش کردن نیاز به پول هست. برای الکی خوشی. برای شادزیستی. اما تازگی ها وقتی می بینم زندگی مصرفی شهری حتا این اندیشه را هم دستمالی کرده و به مُد روشنفکری تقلیلش داده، حالم از آن نیز به هم می خورد. مدت ها قبل جایی نوشته بودم : خوشبخت کسی است که هر شب به همراه کیسه ی زباله ی خود کیسه ی کینه هایش را هم دور می اندازد، ولی حالا از خود می پرسم : آیا اصلا چنین کسی وجود دارد؟ چنین کسی حتما آدمی است بی حافظه. انسان مدرن انسانی است که رنج می کشد . آری. اما بیش از هر چیز از حافظه ی خوب خود. زیرا ذهن او در این گیر و دار مدام در حال تجزیه و تحلیل و قیاس میان چیزهایی ست که در ذهن انباشته از طرفی و چیزهایی که او را از همه سو احاطه کرده اند و دارند به او هجوم می آورند. مثلا همین سکس را در نظر بگیرید. آیا غیر از بغل خوابی چیز دیگری است؟ ببینید چقدر بهش چیز آویزان کرده اند و چقدر پیچانده اندش و با انواع آیین ها و رسوم و قوانین عرفی و شرعی و اخلاقی و حقوقی بسته اندش که اصل قضیه لوث مانده. آقا جان. این یک مساله ی فیزیولوژیک است. نیاز تنانی است. حالا کار به جایی رسیده که در این نیاز تنانی جنسیت مسلط دخالت می کند و آن را انحصاری تعریف می کند و کار را به جایی می رساند که دست به مثلا ختنه کردن زنان می زند تا آنها اصلا نیاز جنسی نداشته باشند. پس از به کثافت کشیدن رابطه ی جنسی ، از هر نوعش، چشممان به این یکی هم روشن. وقتی از تمام زندگی شخصیتی مثل چه گه وارا ، فقط یک عکس روی تی شرت برای جوانان جلب نظر می کند ، دیگر چیزی هم از مفهوم انسان نمونه باقی می ماند؟ حالا که دیگرخودکشی هم به یک پز روشنفکرانه بدل شده ، دیگر از خودکشی کردن هم بیزار شده ام. نمی دانم. به راستی نمی دانم چه باید بکنم. از دین. از خدا. از مردم. از تمدن. از زندگی. از مرگ. از همه چیز خسته ام. از همه چیز. نوشتن هم برایم چیزی است مثل خودارضایی. یک لذت آنی. با رویایی که تو خودت بهتر از هرکس دیگر می دانی حقیقت ندارد. شاید باورتان نشود. نوشتن برایم شده یک نیاز تنانی. گاه با نوشتن تحریک جنسی می شوم. گاه گرسنه ام می شود. گاه آب دهانم راه می افتد و گاه بوی کلمات را حس می کنم. اما با این همه همان است که بود. وقتی که ارضاء می شوی، می بینی که تخت خواب خالی است و تو مانده ای با رویایی که تنها در ذهن تو واقعیت داشته است. هر چه بیشتر می نویسم، بیشتر احساس بیهودگی می کنم و حس نابودی بر وجودم بیشتر خیمه می زند. من با نوشتن خودفرسایی می کنم. درست مثل خودارضایی. بیشتر و بیشتر تا این که یک روز تمام بشوم. ولی افسوس. این خودکشی تدریجی تمام نمی شود و باز راه نزدیک تری می طلبد
از تنگ دلی و از تهی دستی خویش
از نیست چو هست می کنی بیرون آر
زین نیستی ام به حرمت هستی خویش
سالهاست به خودکشی می اندیشم. به این که سرانجام باید این راه پرآزار، یک روز ، یک جایی، پایان بیابد و بساط این بازی مضحک زندگی برچیده شود. به این که در پاره ای اوقات ، طاقتم طاق می شود از بی عدالتی های جمعی و فردی، از تبعیض ها ، از تحقیر ها، از مصرف زدگی مردمی که حتا از دوختن یک دکمه بر لباس خود عاجزند ولی چنان از بالا با تو سخن می گویند که می پنداری تاریخ فلسفه و علم و صنعت را اینان یک تنه پی افکنده اند. از این که پول شده وجدان و معیار و خط کش همه ی جوامع دنیا حالم به هم می خورد. از این که پدرسوختگی و بی شرفی و مال مردم خوری و حق کشی و تحقیر اقوام و جنسیت ها و اقلیت های فرقه ای و دینی و رنگی و.... را به عنوان فرهنگ بورژوایی از طریق جعبه ی طلایی تلویزیون می تپانند در ماتحت خلایق دارم بالا می آورم. بُ...ع.. و وقتی از همه چیز و همه کس خسته می شوم اندیشه ی خودکشی در ذهنم جرقه می زند. آدم بی خدا، آدم بی امید. آدم بی سرمایه، آدم تنها، آدم بی عشق. برای چه زنده بماند. حتا سرمایه ای هم نیست برای به تعویق افکندن این رنج دمادم. متاسفانه در این جامعه ی مصرف زده ی کنونی بیش از اوقات دیگر برای فراموش کردن نیاز به پول هست. برای الکی خوشی. برای شادزیستی. اما تازگی ها وقتی می بینم زندگی مصرفی شهری حتا این اندیشه را هم دستمالی کرده و به مُد روشنفکری تقلیلش داده، حالم از آن نیز به هم می خورد. مدت ها قبل جایی نوشته بودم : خوشبخت کسی است که هر شب به همراه کیسه ی زباله ی خود کیسه ی کینه هایش را هم دور می اندازد، ولی حالا از خود می پرسم : آیا اصلا چنین کسی وجود دارد؟ چنین کسی حتما آدمی است بی حافظه. انسان مدرن انسانی است که رنج می کشد . آری. اما بیش از هر چیز از حافظه ی خوب خود. زیرا ذهن او در این گیر و دار مدام در حال تجزیه و تحلیل و قیاس میان چیزهایی ست که در ذهن انباشته از طرفی و چیزهایی که او را از همه سو احاطه کرده اند و دارند به او هجوم می آورند. مثلا همین سکس را در نظر بگیرید. آیا غیر از بغل خوابی چیز دیگری است؟ ببینید چقدر بهش چیز آویزان کرده اند و چقدر پیچانده اندش و با انواع آیین ها و رسوم و قوانین عرفی و شرعی و اخلاقی و حقوقی بسته اندش که اصل قضیه لوث مانده. آقا جان. این یک مساله ی فیزیولوژیک است. نیاز تنانی است. حالا کار به جایی رسیده که در این نیاز تنانی جنسیت مسلط دخالت می کند و آن را انحصاری تعریف می کند و کار را به جایی می رساند که دست به مثلا ختنه کردن زنان می زند تا آنها اصلا نیاز جنسی نداشته باشند. پس از به کثافت کشیدن رابطه ی جنسی ، از هر نوعش، چشممان به این یکی هم روشن. وقتی از تمام زندگی شخصیتی مثل چه گه وارا ، فقط یک عکس روی تی شرت برای جوانان جلب نظر می کند ، دیگر چیزی هم از مفهوم انسان نمونه باقی می ماند؟ حالا که دیگرخودکشی هم به یک پز روشنفکرانه بدل شده ، دیگر از خودکشی کردن هم بیزار شده ام. نمی دانم. به راستی نمی دانم چه باید بکنم. از دین. از خدا. از مردم. از تمدن. از زندگی. از مرگ. از همه چیز خسته ام. از همه چیز. نوشتن هم برایم چیزی است مثل خودارضایی. یک لذت آنی. با رویایی که تو خودت بهتر از هرکس دیگر می دانی حقیقت ندارد. شاید باورتان نشود. نوشتن برایم شده یک نیاز تنانی. گاه با نوشتن تحریک جنسی می شوم. گاه گرسنه ام می شود. گاه آب دهانم راه می افتد و گاه بوی کلمات را حس می کنم. اما با این همه همان است که بود. وقتی که ارضاء می شوی، می بینی که تخت خواب خالی است و تو مانده ای با رویایی که تنها در ذهن تو واقعیت داشته است. هر چه بیشتر می نویسم، بیشتر احساس بیهودگی می کنم و حس نابودی بر وجودم بیشتر خیمه می زند. من با نوشتن خودفرسایی می کنم. درست مثل خودارضایی. بیشتر و بیشتر تا این که یک روز تمام بشوم. ولی افسوس. این خودکشی تدریجی تمام نمی شود و باز راه نزدیک تری می طلبد
Wednesday، June 24، 2009
یک خبر به دوستان
خبردار شدم عده ای از اراذل می خواهند وبلاگ دیگر مرا هک کنند. باشد. من پیش بینی قضایا را از قبل کرده بودم و سال پیش این وب را در شبکه ی دیگری باز. حال بچرخید تا بچرخیم. از این به بعد مطالب وب قدیم در این وب نمایش داده خواهد شد.
با تشکر سیاوش.
با تشکر سیاوش.
Wednesday، June 25، 2008
ترانه های بی ملودی
تو صف گشنه گداها
وسط مای رمضون
پیرمرد دسفروشی می گف:
اگه منجی هم الان ظاهر شه
بگه من اومده ام تا براتون
عدل و آزادی و شادی بیارم
بش می گم خالی نبند
برو اونجا ته صف
پُش سر ِ گشنه گداها وایسا
كه حنای آدمایی مث تو
واسه ما رنگ نداره.
كی تونسته تك و تنها
و اونم دسّ خالی!
دنیارو پاك بكنه از اشرار
كی می دونه چی بَده یا كی خوب
وختی دنیا پره از كجدم و مار
تازه كی گفته كه خوبی تا ابد
خوب و پاك و عالیه
و بدی اخّ ئه و پیف و خالی ئه
نه داداش
ما كه تو دنیا پشیزی نیسّیم
امّا تو هر كی كه می خواهی باش
ولی بالا غیرتن
واسه ما روضه نخون
كه با این لبهای خشك
یه پا كشته های كربلائیم همه مون
وسط مای رمضون
پیرمرد دسفروشی می گف:
اگه منجی هم الان ظاهر شه
بگه من اومده ام تا براتون
عدل و آزادی و شادی بیارم
بش می گم خالی نبند
برو اونجا ته صف
پُش سر ِ گشنه گداها وایسا
كه حنای آدمایی مث تو
واسه ما رنگ نداره.
كی تونسته تك و تنها
و اونم دسّ خالی!
دنیارو پاك بكنه از اشرار
كی می دونه چی بَده یا كی خوب
وختی دنیا پره از كجدم و مار
تازه كی گفته كه خوبی تا ابد
خوب و پاك و عالیه
و بدی اخّ ئه و پیف و خالی ئه
نه داداش
ما كه تو دنیا پشیزی نیسّیم
امّا تو هر كی كه می خواهی باش
ولی بالا غیرتن
واسه ما روضه نخون
كه با این لبهای خشك
یه پا كشته های كربلائیم همه مون
Thursday، February 14، 2008
ترانه های بی ملودی
3
هی می گی خدا خودش مشکل ما رو حل کنه
هی می گی دعا بکن بلکه خدا نظر کنه
پشت هم می گی که قسمت بشر اینجوریه
سهم آدم توی دنیا غمه ، فقره ، دوری ئه
نمی گی کدوم خدا ؟
نمی گی چه جوردعا؟
نمی پرسی مگه ما تو کوچ دنیا قاقیم؟
که از این سو و از اون سو هدف شلاقیم؟
چشاتو وابکن و ببین تو چارسوق جهون
هر چیز وهر کسی واسه ی خودش داره زبون
کو خدا تا دل بده یه لحظه مثل ما بشه؟
چرا هیچ وخت نمی خواد به غصه مبتلا بشه؟
چرا چیزی نمی گه که باورش کنیم همه؟
مگه کوره ؟ کره؟ لاله ؟ که نبینه نشنوه؟
آخه پس کجاس ببینه غم و بدبختی مونو؟
اگه هس چرا تموم نمی کنه سختی مونو؟
کی می دونه؟
شایدم خدا و قصه ش ، یه سیابازی باشه
یه سیاهکاری مشتی ، جنغولک بازی باشه
واسه این که ما ندونیم که خداییم همه مون
ندونیم طبیعته مادرمون، آتیه مون
بیا از زبون عادی بریزیم دور این قبیل قزعبلاتو
این همه حرف و کلام جورواجور و مهملاتو
جای دست حق به همرات بگیم آبی باشه جات
به جای خدانگهدار بخونیم گرم شه سرات
پاشو دس بجمبونو مترسکو آتیش بزن
تبرو بزن به ریشه دیگه از خدا بکن
بذا خالی بشه منظر نگات از مه و دود
بتونی وا بکنی چشمتو بر اونور رود
تا بتونی شبا وقتی داری واسه بچه ها
قصه می گی نشی هوچیگر بی مزد خدا
دیگه بسمونه این حرفای مفت
از همون شروع دیگه باید گفت
زیر گنبد کبود
جز شما هیشکی نبود
5/8/1384
هی می گی دعا بکن بلکه خدا نظر کنه
پشت هم می گی که قسمت بشر اینجوریه
سهم آدم توی دنیا غمه ، فقره ، دوری ئه
نمی گی کدوم خدا ؟
نمی گی چه جوردعا؟
نمی پرسی مگه ما تو کوچ دنیا قاقیم؟
که از این سو و از اون سو هدف شلاقیم؟
چشاتو وابکن و ببین تو چارسوق جهون
هر چیز وهر کسی واسه ی خودش داره زبون
کو خدا تا دل بده یه لحظه مثل ما بشه؟
چرا هیچ وخت نمی خواد به غصه مبتلا بشه؟
چرا چیزی نمی گه که باورش کنیم همه؟
مگه کوره ؟ کره؟ لاله ؟ که نبینه نشنوه؟
آخه پس کجاس ببینه غم و بدبختی مونو؟
اگه هس چرا تموم نمی کنه سختی مونو؟
کی می دونه؟
شایدم خدا و قصه ش ، یه سیابازی باشه
یه سیاهکاری مشتی ، جنغولک بازی باشه
واسه این که ما ندونیم که خداییم همه مون
ندونیم طبیعته مادرمون، آتیه مون
بیا از زبون عادی بریزیم دور این قبیل قزعبلاتو
این همه حرف و کلام جورواجور و مهملاتو
جای دست حق به همرات بگیم آبی باشه جات
به جای خدانگهدار بخونیم گرم شه سرات
پاشو دس بجمبونو مترسکو آتیش بزن
تبرو بزن به ریشه دیگه از خدا بکن
بذا خالی بشه منظر نگات از مه و دود
بتونی وا بکنی چشمتو بر اونور رود
تا بتونی شبا وقتی داری واسه بچه ها
قصه می گی نشی هوچیگر بی مزد خدا
دیگه بسمونه این حرفای مفت
از همون شروع دیگه باید گفت
زیر گنبد کبود
جز شما هیشکی نبود
5/8/1384
ترانه های بی ملودی
2
پلنگ دماغ و پر ادا
عبوس و پوک و بی حیا
گردنه گیر و بی صفت
باد ِوزان به هر جهت
حاجی که بد نکرده
یک خونه رد نکرده
هرهری مذهب اهل نم
شوهر زنهای حرم
معدن غم کوه غلط
عاشق جیب خود فقط
حاجی که بد نکرده
یک خونه رد نکرده
مغرور و چش هیز وحسود
اهل بخیه اهل دود
مف خور و دست هرز و کثیف
با صد وجب قمپز و پیف
حاجی که بد نکرده
یک خونه رد نکرده
همپالکی ِ لوطیا
همسر و انبون ریا
همقدم واعظ شهر
با همه بد ؛ با همه قهر
حاجی که بد نکرده
یک خونه رد نکرده
واسطه ی کار خلاف
واسه ی بی پولا شیاف
دلال و دزد و محتکر
تو کار دزدی مبتکر
حاجی برو حیا کن
ما روبه خود رها کن
خیال نکن که شاهی
که پست و روسیاهی
دست وردار از این خود شیرینی ها
راهی نداری جز خف و حاشا
دستت تو یه کاسه س با آخوندا
چاره ت همینه مرگ مفاجا
که خدا خودش به دادت برسه
کافی ئه گریه و چسناله بسه......
یک روز می بینی بچه ها با هم
با عشق و تواضع می گیرن دم:
آب دریا خنکه
حاجی آقا باد کنکه
باد که کنی می ترکه
بادش کنیم شادش کنیم
دچار غمبادش کنیم
عبوس و پوک و بی حیا
گردنه گیر و بی صفت
باد ِوزان به هر جهت
حاجی که بد نکرده
یک خونه رد نکرده
هرهری مذهب اهل نم
شوهر زنهای حرم
معدن غم کوه غلط
عاشق جیب خود فقط
حاجی که بد نکرده
یک خونه رد نکرده
مغرور و چش هیز وحسود
اهل بخیه اهل دود
مف خور و دست هرز و کثیف
با صد وجب قمپز و پیف
حاجی که بد نکرده
یک خونه رد نکرده
همپالکی ِ لوطیا
همسر و انبون ریا
همقدم واعظ شهر
با همه بد ؛ با همه قهر
حاجی که بد نکرده
یک خونه رد نکرده
واسطه ی کار خلاف
واسه ی بی پولا شیاف
دلال و دزد و محتکر
تو کار دزدی مبتکر
حاجی برو حیا کن
ما روبه خود رها کن
خیال نکن که شاهی
که پست و روسیاهی
دست وردار از این خود شیرینی ها
راهی نداری جز خف و حاشا
دستت تو یه کاسه س با آخوندا
چاره ت همینه مرگ مفاجا
که خدا خودش به دادت برسه
کافی ئه گریه و چسناله بسه......
یک روز می بینی بچه ها با هم
با عشق و تواضع می گیرن دم:
آب دریا خنکه
حاجی آقا باد کنکه
باد که کنی می ترکه
بادش کنیم شادش کنیم
دچار غمبادش کنیم
اشتراک در:
پیامها (Atom)